تبليغاتX
من بدون سانسور

من بدون سانسور

درد من حصار برکه نیست. درد من زیستن با ماهیانی است که حتی فکر دریا به ذهنشان خطور نمی کند.
ابری ابری ابری
هوای حوصله ابری است. هوای دل پر از تردید است. دلت رفتن می خواهد گرچه بدانی هرگز رسیدنی در کار نیست. دلت ماندن می خواهد گرچه بدانی پر پروازت معلول می شود گرچه بدانی مرداب می شوی بوی گند می گیری. اما این بی خیالی خوبی است که خستگی هایت در آن در می شود بازی هم که باشد گاهی وقتها می گویی STOP اما در بازی زندگی ... اینک منم اسیر میان بایدها و نبایدها. گم میان تردیدها و روزمرگی ها.. گاهی لبخند می زنی و دم را غنیمت می شمری و از لخحظه به لحظه حال لذت می بری.. گاهی نیم نگاهی به آینده می اندازی و احساس می کنی مور مورت می شود آینده خاکستری آینده مبهمی که ابهام آن از تردیدهای تو هر دم بیشتر به سپیدی یا سیاهی مایل می شود.. راستی چه خوب که طبیعتی هست چه خوب که موسیقی هست چه خوب که تو هستی توییی که همیشه در من جان داری و با من حرف می زنی تویی که یک دم تنهایم نمی گذاری.. تویی که خود خود من هستی و با من بیگانه نیستی هزار توی پنهان وجودم را می دانی و دم نمی زنی مرا به سخره نمی گیری و برایم از ایدآل هایت نشخوار نمی کنی... مرا هرطور که هستم دوست داری حتی اگر آلوده به روزمرگی و عادت باشم.. خود خویشتنی که همواره دوستم داری و خیمه می زنم در سرای تو که همیشه در آن به رویم گشوده است. گاهی خیمه می زنم درخود و روزها را می گذرانم مانند فیلم سیاه و سفید صامتی که چشمانت را به خوب دیدن فرا می خواند..
این روزها اسیریم میان شبهای کش دار بلند که باز هم به پای خستگی های تو نمی رسد تویی که می خوابی که شاید تسکینی باشد از اندوه شرمساری هرچه کار نکرده است.. بیشتر عمرمان را در خواب حرام می کنیم لحظه های اسرار آمیزی که می شود در سکوت آن انرژی گرفت.. زمستان مرا ببخش که هیچ وقت تو را دوست ندارم کاش نمی آمدی سپید من.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت12:42توسط سپیده |
اگر آخرهای عمرم باشد
داشتم سه داستان از استیو جابز رو می خوندم ماحصل اتمام اون متن این بود که فکر کردم اگر امروز آخرین روز زندگیم باشد یا اگر بدانم مثلا یک سال زنده ام یا کمتر  آیا واقعا همین کاری را انجام می دهم که الان دارم؟ راستش پاسخش کمی غم انگیز است خوب واقعیت این است که نه همین کار را نمی کردم شاید می رفتم لیدر یک تور مسافرتی می شدم که جاهای بیشتری را ببینم، من عاشق مسافرت کردن و دیدن مناظر طبیعت هستم و دلگیر از زندانی شدن میان آهن و چوب و شیشه.. اگر آخرین روزهای زندگیم باشد باید بیشتر با دخترکم حرف بزنم به او لبخند بزنم، انقدر که خستگی در چهره ام پیدا نباشد تا دل کوچکش شاد بماند.. و سرشار باشد از اعتماد به نفس، از زندگی، از آینده، من هرگز در ابراز عشق خسیسی نکرده ام از این بابت لازم نیست بیشتر مایه بگذارم اصلا تمام خودم را عاشقی می کنم من، نه از این بابت مشکلی ندارم. اما شاید محبتم را به مادرم بیشتر نشان بدهم و خجالت را بگذارم کنار. درگوشتان بگویم واقعا اگر می توانستم فکر کنم که آخرهای عمرم است از این شغل دست می کشیدم و می رفتم گوشه گوشه طبیعت را می دیدم چشمهایم را پر می کردم از آبی رود و آسمان، از سبزی دشت، از رنگین کمان پروانه. باز درگوشتان بگویم شاید روزهایی هم دخترکم را مدرسه نمی فرستادم و از او می خواستم که همراهیم کند و کودکانه اش را با هم جشن می گرفتیم درحالی که پاچه هایمان را زده ایم بالا و خنکای رود پوستمان را قلقلک می دهد بی خیال درس و  هزینه سرویس و مدرسه بی خیال قسط و بی خیال مایحتاج خانه بی خیال کوفت و زهرمار... بی خیال پول نداشتن برای آینده، اصلا آینده را بی خیال دم را غنیمت می شمردیم. شاید راز باخبر نبودن انسان از مرگش هم همین باشد که انوقت آینده را بی خیال می شد و دم را مغتنم می شمرد و خوب خدا را چه دیدی شاید حالا حالا هم نمی مرد..

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت9:18توسط سپیده |
سجده تسلیم

گویی حس گرهایم از کار افتاده بودند... گرمای تنت وقتی با خنکای بدنم عجین می شود حال و هوای ملس شمال را تداعی می کند، وقتی روی شن های ساحل دراز کشیده ایم و دریا از چشمانمان گذرکرده .

نیاز روح که برآورده شد جسم خود به خود سیراب می شود. آغوشت را بازیافتم من، جان شیفته ام را صیقل می دهم و جسمم را بسان تکه گم شده پازل به تو می چسبانم با هم کامل می شویم و تصوير ناب معاشقه مان بر دیوار سایه می افکند از تکاپوی سایه هایمان لذت می برم. من این هیاهوی اسرارآمیز سایه ها در سکوت مبهم اتاق را عاشقم. سایه روشن لغزش انداممان نقش می زند بر دیوار. نقش عشق. نقشی که خاطره اش تا قیام قیامت بر خاطر جای جای این خانه باقی است. نفس هایمان تا همیشه می ماند، ما را می توانند قرنها پس از مرگمان بازیابند از این اصوات.

روحم را که چنگ می زنی و به کام میگیری، جسم برده بی چون و چرایت می شود. تو می دانی.

بر بلندای قدرتمند قامت تو سجده می کنم من. در تمام خلا های جانم رخنه می کنی. خلل و فرج ها را می پوشانی. سر تسلیم فرو می آورم وقتی مسلط می شوی. بی آنکه سخنی گفته باشی حتی. من شیدای این تسلیمم.

احاطه ام کن جانم را بیش تر به خود درکش.

من برده بی چون و چرای توام.

پ.ن:

درست وقتی که می اندیشیدم برای هم تمام شده ایم و داریم دور باطل می زنیم، آغازی برایم شروع می شود که تولد دوباره همه چیز است، دوباره من و تاپ تاپ دل، دوباره آن شور زدنهای از سر سرخوشی، من دوباره تازه شدم. سلام.

+نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت13:21توسط سپیده |
سومین قربانی کودک آزاری که به جراید کشیده شد.

سرم را می گذارم روی دستم همینجا جلوی مانیتور و های های گریه می کنم شانه هایم کاملا می لرزد اخبار مربوط به کودک آزاری بیش از هر چیزی روحم را آزار می دهد من که مادرم و جگر گوشه ام اگر دستش خراش بردارد قلب من و پدرش ریش ریش می شود. در هر شرایط روحی که باشیم سلامت فرزندمان چه از نظر روحی و چه از نظر جسمی حرف اول را می زند. چطور تاب بیاورم وقتی اخبار مربوط به آزار کودکان معصوم که به حکم نمی دانم چه چیزی مثل تقدیر یا هر نکبتی که اسمش را بگذاریم سرنوشت شومی مانند این پیدا می کند این بار قربانی تنها سه سال دارد و توسط پدرش و در نبود مادر به آتش کشیده شده. می گریم، نه زار می زنم و اولین کلمه ای که در تمام وجودم جاری می شود خداست.

خدایا من از تو گله دارم. مگر نه اینکه به اراده توست همه چیز، چطور دلت طاقت می آورد؟! خدایا چرا گوش تو انقدر سنگین است؟! چرا اینقدر تاب تحمل داری خدای من. می دانم که هستی، خیلی وقت است که فهمیده ام وجودی خیلی فراتر و بزرگتر را حس می کنم من از تو خیلی گله دارم خدا.

باربد سومین قربانی کودک آزاری

پ.ن: هنوز از انتشار مطلب مربوط هانیه کودکی که به شدت شکنجه شده بود یک ماه نمی گذرد :(

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت8:59توسط سپیده |
توله سگ ولگرد

گاهی با تمام وجود حس می کنی که حق داری، توقع داری و این توقع برآورده نمی شه هی خودخوری می کنی، هی می ریزی تو خودت و به رو نمیاری، بعد یه جا مثل یه انبار باروت منفجر می شی. بعد ممکنه این انفجار تلخ باشه و طرف براش گرون تموم بشه حالا عوض اینکه مشکلت حل بشه یه چیزی هم بدهکار می شی، چرا؟ چون منفجر شدی، چون انبار باروت شدی چون بی سیاست بودی. حالا اینجا غرور زخم خورده ت هم به دردات اضافه می شه برای اینکه به جای احقاق حقت مجبور شدی عذرخواهی هم بکنی.

عصبانی بودم هی رفتم و رفتم و رفتم هدفون تو گوشم با صدای موزیک نسبتا آرومی دورتر و دورتر می شدم نه اینکه بغض کرده باشم اما عصبانی بودم باد می خورد به صورتم و احساس خوبی بهم می داد، احساس سبکی می کردم، احساس تعلق نداشتن به هیچ جا، احساس صاحب نداشتن درست مثل یه توله سگ ولگرد. از اينکه همه غريبه بودن حس خوبی داشتم نگاههای خالی و بی حس دلم را خنک می کرد از اینهمه غریبه گی احساس شعف می کردم. حتی یه بارم نگاه به ساعت نگردم وقتی برگشتم خونه عصبانی بود، گفت مگه اینجا طويله س این چه وقت اومدنه عصبانی بود از دیر اومدنم از اینکه چرا قبل از رفتن انبار باروت بودم، احساس می کرد بهش بی حرمتی شده، یه چیزی بدهکار شده بودم، این بد بود.

این چیزی نبود که می خواستم. معذرت خواهی کردم از عالم و آدم معذرت خواهی کردم از در و دیوار خونه بگیر تا دخترک و آقای خانه، چون برخلاف میلم صدام رو بلند کرده بودم اونم در حضور فرشته کوچک خانه. چون حرفهایی رو زده بودم که فکر می کردم درست هستند. بعد رفتم تو اتاق و بغضم رو رها کردم. غرورم خرد شده بود این چیزی نبود که من می خواستم. احساس تنهایی می کردم.

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت10:29توسط سپیده |
از زبان کودک درون
این یادداشت رو تو آرشیوم دیدم بیرون آمده از عمق وجود مربوط می شه به اردیبهشت 78 حالا من گاه گاهی اجازه داده ام کودک درونم عرض اندام کند اما تمایلش به گذراندن خطوط قرمز باز هم وادارم می کند زندانیش کنم...

---------

...من باهات قهرم. تو همش من رو زندانی می کنی. هی سرم داد می زنی. تمام بازیهام رو خراب می کنی. چرا نمی گذاری خودم بازی کنم؟ مامانی من دلم دشت می خواد. صحرا می خواد. بازی میخواد. چرا هی تو همه چی جلوم رو می گیری؟ چرا نمی گذاری هیچ کاری بکنم؟ من میخوام برم پارک بشینم رو تاب و هی موهام رو باد بزنه و من بلند بلند بخندم. می خوام بدو بدو کنم. دوست ندارم با تو بیام سرکار. می خوام کنار دخترک تو خونه باشم و باهاش بازی کنم. میخوام برم باهاش تو آب شنا کنم. تو تنبلی من از دستت خسته شدم. می خوام آب بازی کنم. تو یه مامان بدجنس سنگدلی. من می خوام تمام روز کتاب نقاشی رنگ کنم و آواز بخونم. آبرنگ بازی کنم و خط خطی کنم. دوست دارم وقتی رنگ می کنم از خط بزنم بیرون... ولم کن انقدر به من نگو چی کار کن چی کار نکن... دست از سرم بردار. دوست دارم خورشیدم رو قرمز بکشم. می خوام تموم چمنها آبی باشن. آسمون سیاه باشه. گلها زرد باشن. دوست دارم آب رو سیاه بکشم. مثل نی نی کوچولوی تو قصه می خوام راحت باشم. دوست دارم وقتی راه می رم هی دستم رو بکشم رو دیوار. دوست دارم هر وقت دلم خواست بدو بدو کنم. تو ولی تنبلی. تو تنبلی...

 

دخترکم تو داری مامانی رو به گریه می ندازی. داری دل من رو می شکنی. من اینهمه برات زحمت می کشم دارم بزرگت می کنم... چرا قدر من رو نمی دونی؟ دارم کم کم عقلم رو از دست می دم. تمومش کن این بازی بچه گونه رو. کی خانوم می شی؟ کی بزرگ می شی؟ کی ؟ کی؟

 

پ.ن:

این روزها ناآرام و عصبی ام. کاش برای چنین روزهایی قرنطینه ای وجود داشت می نداختنت توش و درم روت می بستن تا آزارت به کسی نرسه. تا دوستانت و عزیزانت رو نرنجونی. کسی چه می دونه تو چه مرگته. فقط می بینن که اخم می کنی. تلخی. تلخ حرف می زنی و تو نمی تونی واقعا بگی چه مرگته. واقعا نمی تونی بگی. انقدر این روزها ناخنهای کج خلقیم رو تو گوشت قلبم فرو کردم که قلبم چاک چاکه. کاش یکی در رو روی من می بست کاش یکی زندانیم می کرد. کاش تبعیدم می کردن. این بچه کوچولوی اون تو داره دیوونم می کنه هی چنگ میزنه به دیوار دلم. هی می شکنه. جیغ می زنه هوار می کشه که من میخوام بیام بیرون. حالا هی من دارم صبوری می کنم اگه زدم شل و پلش کردم نگین چرا زدی. داره خستم می کنه. هی سکوت می کنم تا صدای بی حوصله گی م رو کسی نشنوه. یه وقت دیدی زمین و زمان رو بهم ریخت اگه اومد بیرون این نی نی کوچولو. یکی کمکم کنه من دیگه حریفش نیستم. این روزها هر وقت بهش اجازه دادم بیاد بیرون همه رو ناراحت کرده. کی پس می خواد بزرگ بشه این سپیده کوچولوی درون من...

بعدا نوشت:
پی نوشت مال همان موقع است. اتفاقا الان خوبم و اصلا هم احتیاج به زندان و قرنطینه و این حرفها ندارم آخه دیدم نسبت به مسائل خیلی بازتر شده نه به اندازه سه سال به اندازه سی سال بزرگتر شده ام من.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت12:3توسط سپیده |
تمایلات ما

انسانها موجودات آزادی هستند و فوق العاده عجیب. تمایلاتشون، افکارشون حتی مرزهایی که برای خودشون درست می کنن عجیبه. گاهی حس ها و تمايلاتی داریم خواسته هایی داریم اما خیلی اوقات به خاطر دیگرانی که تو زندگیمون نقش دارن از اونها می گذریم. گاهی ترس از قضاوت شدن سد راه ما می شه، گاهی می ترسیم از خودمون، از ناشناخته های وجود خودمون، گاهی این ترس از عدم شناخت از ظرفیت خودمون هم سرچشمه می گیره.

چیزی که غیرقابل کتمان هست اون چیزیست که درون ما وجود داره و ما در تمام لحظه هامون حسشون می کنیم با گوشت و پوست و خونمون عجین هستن. چه نمایشش بدیم چه پنهان نگه داریم. چه اونها رو تغذیه کنیم، چه سرکوبشون کنیم. پرداختن به اینگونه تمایلات جسارتی لازم داره، جسارت ایستادن در برابر عکس العمل ها، قضاوتها، فهمیده نشدن ها... گذشتن از مرز بایدها و نبایدها تاوانی داره، گاه برای رفتن، برای رد شدن از خط قرمزها بهای سنگينی باید پرداخت.

پ.ن: من به شخصه احترام زیادی برای اندیشه ها و انسانها قائلم حتی اگر به ذائقه شرطی شده مان خوش نیاید حتی اگر در تضاد شدید با فرهنگ و آموخته هایمان باشد.

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت16:39توسط سپیده |
یک بعدازظهر تنبل

يک بعداظهر تنبل است و من اينجا لم داده ام کنار پنجره اتاق خواب به صدای کبوتر پرحرفی گوش می کنم که مدام بق بقو می کند. تو توی حياط خش خش برگها را در مياوری و با صدای آب ترنم خوبی به حس الانم می دهی. به بچه گی هایم می ماند، آن وقتها که لم می دادیم توی حياط و صدای شرشر آب لالایی مان می شد. خورشيد خانم تابيده روی پاهایم و گرمای مطبوعش پوستم را نوازش می کند. نور خوبی که از ميان برگهای درخت به درون اتاقمان راه پيدا کرده تا روی تخت و روی بازوانم خودش را پهن می کند.

چطور دلت می آید بگویی که می خواهی قطعش کنی، گور پدر سیمهای برق، بگذار با نگاه کردن به برگهايش لذت ببرم مگر چند بار بهار می آيد. مگر چند بعداظهر هنگام دلبری آفتاب اينجا روی تخت دراز کشيده ام؟ من که همیشه گرفتار سنگها و شيشه ها، کاغذها و غريبه ها هستم این ساعتهای روز. 

نمی دانی چه حس مطبوعی است وقتی نيمه عريان لم می دهم اينجا روی تخت که چسبیده کنار پنجره، می آيم اين زير که چشمی مرا پيدا نکند بعد اگر باد نرمی هم بوزد کیفم را کیفور می کند، اوايل بهار يک کمی یخ می کردم اينجا، که باز آن هم لذتی داشت... دوست دارم اين لحظه همين طور کش بيايد و من همين طور تنبل لم بدهم اينجا و هيچ کس کاری به کارم نداشته باشد و فراموش کنم تمام مسئوليتهای دنيا را. دوست دارم تو ساعتها صدای خش خش برگها را در بياوری و من همينجا بمانم با افکارم بازی کنم، به هرچيزی فکر کنم بی آنکه هيچ صدای ديگری باشد. در لحظه به همه جا سفر کنم به همه چیز بياندیشم بی سانسور، بی حجاب، بی ترس...

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت8:29توسط سپیده |
کلافه

وقتی می دونی قراره بره راحت تری، از اول خودت رو برای اون روز آماده می کنی به موندنش دل نمی بندی از  لحظه به لحظه بودنش خاطره می سازی و عزیز می داری  تا وقتی دلتنگ شدی مرور کنی و تسکین خاطر باشن..

پ.ن:

آهنگ "کلافه" از "آلبوم یادگاری" سیاوش قمشی رو دوست دارم.

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت13:49توسط سپیده |
نسل جدید
قیافه های شیطان و پرانرزی داشتند لباسهای شکلاتی تنشان بود احتمالا بچه های راهنمایی بودند. اینها نسل آینده ما بودند یکیشان شاد بود و می خندید یکی تو خودش بود یکی بقیه را اذیت می کرد یکی دوره افتاده بود بین بقیه پول قرض می خواست واسه کرایه اتوبوس یکی یه کم تپل بود و پیراهنش حسابی تنگش شده بود و همش فکر می کردی الان دکمه ش پاره می شه و اولین چیزی که به ذهنت می رسید این بود که حتما بزاعت خونواده اجازه خرید لباس جدید را نمی دهد.. یکی حسابی سعی می کرد موبایل و عینک آفتابیش به چشم بیاد بین همسالان ساده و بی خیالش ... به رفتارها و قیافه ها که نگاه می کردی خوب می توانستی بفهمی چه دست پدر و مادری پشت سر اینها ایستاده اند حتی نسبی می توانستی نوع تربیتشان را هم حدس بزنی حرف که می زدند بخصوص. باری اینها نسل جدید ما هستند که با عجله رو به جلو می روند دلم می خواهد بدانم اینها چند مرده حلاجند نسل هرچه جدیدتر می شود کمتر زیر بار حرف زور می رود و این خیلی خوب است یک جایی توی دلم خنک می شود از فکر کردن بهش.

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت15:8توسط سپیده |